صوفی بیا که آینه صافیست جام راتا بنگری صفای می لعل فام را
راز درون پرده ز رندان مست پرسکاین حال نیست زاهد عالی مقام را
عنقا شکار کس نشود دام باز چینکانجا همیشه باد به دستست دام را
در بزم دور یک دو قدح درکش و برویعنی طمع مدار وصال دوام را
ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیشپیرانه سر بکن هنری ننگ و نام را
در عیش نقد کوش که چون آبخور نماندآدم بهشت روضه دارالسلام را
ما را بر آستان تو بس حق خدمتستای خواجه باز بین به ترحم غلام را
حافظ مرید جام میست ای صبا برووز بنده بندگی برسان شیخ جام را
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 ساعت 0:44 توسط دكتر امید
|